حرف،زندگی،مجال |
فال ماهان
کهر کمان غمزه ات
یا انحنای براق خندهات
کجاست
پریش یال ترین اسب خاطرهات
در اصطبل بلند روزها
شیهه در باد داد
تاتوی دائمی قولت
صیغه از کار در امد
چشمک چشمک نئون لبت
کو
پیرکوری چشمت هم
حق مسلممان نشد.
بی خیال !
قهوه بریز
تُرک
تا تَرک تَرک بشود
فال هامان
فا یل هامان
ماهان
هامان
ما؟هان
ها؟مان
ها؟
زرشک
فالت کلاغ شد ؛شازده
دستهایکال
خرما تر از بم شدهای
رسیده
و دست ما کالتر از بروات نخلهایت
آوارهات شدهام
آواره
آرواره
آرواره
خشت به خشت
خاطرهایت را پس میزنم
تا به انگوری لبانت برسم
برسم
به رسم قرارهای غیر رسمی
برسم
برسم
تا برسم دستهایم چشم دراوردند
و رسیدم
دیر
همیشه ؛ هنوز .
تو خوابیده بودی
همان همیشگی
با لبخندی پر از
خاک و عسل و خون
و چشمهایت
خرماهای رسیده .
بگو با این دستهای کال
بر سیمان مزارت چه بنویسم؟
بروات :شهری در نزدیکی بم
از دفتر خاطرات یک روسپی
شنبه:
يه ساعت پيش از خواب پریدم ديشب حال نداشتم چيزي خط خطي كنم گشنمه دارم بي ريخ مي شم كج و كوله تف به گور باباي اين چين و چروك روي صورت مشتري ديشب يه پير مرد 40 -۵۰ ساله بود لا كردار خوب مونده فكر نمي كردم اين قدر .......
توي رستوران منو ديد تنها بود چراغ داد منم برف پاك كن زدم اومد نشست وردستم و شام دعوتم كرد بعد رفتيم خونشون خونه نگو قصر بي پدرا حيرتم اين همه پول يا مفت رو اين تن لشا از كدوم گوري در مي يارن خونه رو كه ديدم فكري شدم چقدر به چشمم اشنا مي ياد يه خورده با مخمم كلنجار رفتم دوزاريم افتاد پارسال هم اومده بودم تو اين خونه البت نه با اين پيريه فس فسو پسرش بود كه با اتول مكش مرگ ما جلو پام ترمز كرد اره پسره بود خلاصه اين كه خودمو ساختم حسابي تازگي ها عملم زده بالا ...
يكشنبه:
يكي از رفقا رو ديدم اول نگرفتم طرف عينهو مادر فولاد زره شده پوكيده طفلي اوضاش خركي شده كاسبيش ماليده هيشكي سراغش نمياد منم اين ريختي مي شم منم اين ريختي مي شم ؟ تازه اين رفيق ما كلي به خودش
می رسيد كلي از من خوش بر و روتر بود كه حالا قيافش شده عين سگ حالم گرفته شد زدم زير گريه به حال خودم و اين زندگي سگي
شنبه :
انگار « د ر طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد»۱ امید دیدن ابر بار اوری نیست. موقع بیرون امدن ازدفتر شرکت شنیدم« ادمایی رو که می خواستن ماه پیش استخدام کردن رفته پی کارش» پس این نمایش مسخره برای چه بود . کاش در امتحان کتبی اول نشده بودم ! یا موقعی که در مصاحبه به همه سوالاتشان جواب داده بودم؛ این همه خوشحالی نکرده بودم. در راه غریبی خواندم . دوستم گفت« اگر می خواهی بخوان .اوازهای خسته خوبند؛ اما بیهوده است»۲
یکشنبه:
عصر بی هدف قدم زدم .مثل خیلی های دیگر . سوار اتوبوس شدم . خط مشتاق ازادی. اتوبوس پر از مسافر بود. بوی عرق تن مسافر بغل دستی؛ چهره های خسته و مغشوش؛ صدای شیون بچه ای از انتهای اتوبوس و بوی کفش کهنه تازه واکس خورده ای سرم را به دوران انداخته بود.
به« پیاده روها»۳ نگاه کردم به ساختمانهای زمخت تازه ساز که قرار است پیرایه های تمدنمان باشند .صدای شیون بچه که اوج گرفت طاقت نیاوردم « ایستگاه بین راه پیاده شدم.»۴
دوشنبه:
سرگردانم از .....« تا کالسکه عدالتِ ویلیام بلیک تا ....
از دفتر خاطرات يك رييس
شنبه:
امروز ساعت10:30بودكه رسيدم خانه. با خانواده رفته بوديم كيش. جاي بدي نيست، ولي انطرف اب يه چيزه ديگه است. مخصوصا د مبلو ديمبوهاي ان طرفيا بيشتر به ادم حال ميده!خلاصه چون خسته بودم سلاح نديدم به اداره برم .چندان مهم نيست، فردا جبران مي كنم.(راستي يادم باشد پول بليط ها و هزينه هتل را از اداره بگيرم) اين مملكت بايد براي مديرانش خرج كند
يكشنبه:
اولين روز كاري هميشه براي من سخت بوده! يكي دوتا نامه امضا كردم.تا ريخ يكي از نامه ها مربوط به چند ماه قبل بود؛ تعجب كردم. يكي از دوستان هم جايي كارش گير پيدا كرده بودامده بود و علتماس دعا داشت. با يكي دوتا تلفن كارش را رديف كردم. البته چكي كه داد رقمش چندان بالا نيست، ولي چه مي شه كرد . ما سوخته خدمت و رفاقتيم!
یک لیوان گل رز
مادرم دستمال را برداشت . داخل آب فرو برد و دوباره روي پيشانيم گذاشت . خنكي آب را حس كردم . خواب بودم يا بيدار . رختخوابم بوي عرق گرفته بود . چهار شب است كه چشم به قاب روي ديوار مي دوزم و نجوا مي كنم . شعر مي خوانم . مي خندم . حرف مي زنم . بيچاره مادرم مدام به پدر نگاه مي كند و پدر درمانده كه چه بكند . تنها به اين اكتفا مي كند كه : « هذيون مي گه ، تبش پايين بياد خوب مي شه » .
روز است يا شب . صداي پاي حميد را مي شنوم . از حياط مي گذرد . از پله هاي جلوي ايوان بالا مي آيد و خودش را به اتاق مي رساند . « چيه ؟ چي شده ؟ » اين را برادرم مي گويد و دست روي پيشانيم مي گذارد .
« تب كرده ، ناخوشه ، از همون روزي كه تو رفتي ، دكتر هم آورديم بالا سرش افاقه نكرد ، تبش قطع نمي شه » .
الهه شوش
چشم های ساسانی ات
ارام از پارتی ها می گرفت؛
در جستجوی ترجمه ی عيلاميه های لبت
کاهنان معبد
از سلسله های اريايی ات پارت شدند
حيف ؛ کاش می ماندی
می ماندی
اگر گورکانيان اين همه تو را شيرين نبودند
نوشتن در اتاق ارام
روبرويم نشسته با همان عينك دور طلايي و چشمهاي بازيگوشش. مي پرسم "چرا اين طوري نگام مي كني"
-: من؟
-: بله شما
ـ: تو ِچت شده
ـ: من
ـ: بله، بله، بله، خود خود شما
ـ:هيچي
ـ:چرا يه چيزيت هست
ـ: ُخب حالا هست
ـ: چي هست، اصلااين چيه هي دماغت رو مي كني تو كاغذا.
ـ: دارم مي نويسم ،داستان مي نويسم اگر تو بگذاري.بعد نوشت سخت است. مثل يك ملخ بزرگ جلوي چشمش رژه مي رفت با پاهاي پر از مو كه دنبال خودش مي كشيد . او پا تند كرد و حشره هم تند تر امد . دويد ، صداي ِخس ِخس پشت سرش هم بلند تر شد . داد كشيد . زن جلو دويد « چي شد »
ـ: چي
ـ: چرا داد مي زني
ـ:من داد زدم ؟
ـ:تو حالت خوب نيس؟
جمعه سوری
ماهی ترین قرمز قلبم
هدیه به چشم های محرمت
هرچند سیب تو
سهم سفره مان نشد
***
گره زده ترین سبزه
زبان بخت های خاک الود
ـــ روزی ما از جمعه سوری تو ـــ
پایتخت خاک
باستانی ترين پايتخت
تمديد خنده های توست
که از بيغوله های خاک
سر دراورده است
وجامع ترين شهر
منم
- پراز طغيان
گزارشی از يک گورستان
قصه و ترس
از این درخت تناور
تبر می چکد
هنوز
مادر بزر گ کو
تا از کاه و قصه و ترس
برایم لولو ببافد
قبیله شرقی چشمانت
جاده
پراز ترمه های سوخته
و باد
که خاکسترم را
به هیچ سمتی ،کوچ نمی کنم .
دیگر هیچ دختری
از قبیله شرقی چشمانت
میدان ازادی کرمان را
بر دفترش نقاشی نمی کشد ــ بی کبوتر ، با کبوتر ــ
* * *
مشتاقمت
هنوز
با چشمی تار هنوز
و تار هنوز
و تار و تار و تار
و تار
وتار وتار
و تار هنوز
با این همه که
قالی قالی تار و پود می بازم
دوستت دارم
سرزمین بی چشم
کارگران مشغول خوابند
هنوز دهن شيرم
بوي بچه مي دهد
عجيب نيست
( از درخت هاي تبعيدي شهرتان بپرسيد )
اين قانون، جنگلش همين است
در خت هاي تبعيدي
تبعيدي هاي درختي
خاطره هايی با خنده هاي خاكستري
كه غمزه سبز چراغ راهنما
مست شان مي كند و به بهار مي گويند :
"مطلقنا ممنوع "
و افسر رانندگي
جريمه را راهنمايي مي كند
مراقب باشيد
جاده در حال لغزش است
هيس!
هيس!!!!!
كارگران مشغول خوابند
جنگل را هم بگذ اريد در كوزه ي هيزم شکن مهربان
-: حركت كنيد ، چراغ قرمز شد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|