حرف،زندگی،مجال |
وقتی با تو هستم
برای مجید نعمت الهی
یک ساعتی است که به تلفن زل زدم. اول صبح در وبلاگ وحید قرایی خبر فوت برادر ِ مجید نعمت الهی را خواندم.بعد حامدحسینخانی آمد که بهم خبر بدهد .حالم را که دید فهمیدبا خبرم.فرم اتفاق را گفت و رفت.بعد از فوت مرحوم پدرم این جور خبرها حس خاصی بهم نمیداد.وقتی یک فاجعهینزدیکراتجربه کنیزلزلهیدورتر کمتر تکانت می دهد.
اما امروز حال غریبی دارم . این قدر که نتوانستم تلفنی حتا به مجیدتسلیتبگویم.چی بگویم؟معمای غریبی است مرگ.آن کهرفته خوشبخت است.اما ماندهها ،بایک اثر میمانند.اثری که تاروز رفتنِ خودشان همراهشان ،درونشان در قلبشاندر فکرشانغوطه میخورد.عزیزانشرا میبیند.مثل منکههروقتتنها رانندگیمیکنم، پدرم صندلی کنارم نشسته وبه وقت سبقت بی جاو سرعت بیلزوم ،صدایش از هرصدایی در این عالم زنده تر،سرزنشم می کند.
حالا مجیدچی؟حتماوقتیتنهادردفترروزنامهنشستهومطلبمینویسد یاازپنجره اتاقشبه درختان بلوار جمهوری نگاه می کند ؛مادرش سینیچایبهدست وارد اتاق میشود .پدرش آخرین شماره روزنامه ایران را ورق میزند به صفحه حوادث که میرسد روی بر میگرداند و به پسرش حبیب خیره می شود.
می گوید: نگفتم مواظب باش؟ و مجید؛ که نگاه میکند و ساکت است .نگاه میکندو رنج ،اثرش رادر قلب وجانش مینشاند.مثل من و هزاران چون ما.لعنت به جاده
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|