تبليغاتX
حاشیه
 
حرف،زندگی،مجال
 

با این همه ،هنوز آدمیم

 

یکی از مولف‌های تمایزی که ما از فرشته‌ها برای خود قائلیم و به آن می بالیم،حق انتخاب است انتخاب بین هر و همه چیز.و همین است که تقرب فرشتگان را کوچک می‌شماریم .

  البته این‌حرف بی‌راهی نیست، زیرا وقتی قدرت انجام کاری را نداشته باشی ؛ دیگر انجام ندادنش فضیلتی نیست.

  این وسط فکر کنم ما همچین آدم‌ ِ آدم  - براساس‌شناسه مذ کور -  نیستیم. اگر هستی انسان را از زمانی که "فیکون " شد ،در نظر آورید متوجه این ماجرا می شوید.

در دوانی که در بطن مادر هستیم قدرت ویژه ای نداریم.دنیایی که ما تنها ساکنش هستیم ،جایی برای انسان بودن نیست. زندگی پس از مرگمان هم که در بطن دنیایی دیگر است و انجا هم قدرتی برای انتخاب نداریم.می ماند زندگی در این جهان خاکی . در طول عمرمان هم که تا سن حدود 15-10 سالگی هنوز فرصتی برای انتخاب راهی دیگر گونه نداریم.  بر اساس مقتضیات انسانی هم  بعد از سن 60-50 سالگی تمایل چندانی – شاید حال چندانی -  برای استفاده از این موقعیت انسانی نداریم .می ماند حدود 40 سال حیات مفید که انرژی ،توان ، و وسوسه انجام هر کاری را داریم.

بنابراین هر آنچه که فتنه و شر در جهان مجموع می شود ،از همین 40 سال آدمیت است . در بقیه زمان حیاتمان در این جهان و جهان‌های دیگر اصولا توانایی و حس گناه را نداریم.

با این همه هنوز آدمیم و خود رااز فرشته های بیچاره برتر می دانیم.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:25  توسط سعید کوشش  | 

اگر قلعه‌نوعی با مس به توافق نرسیده باشد

 

سر‌برهنه‌ی‌آتشفشان‌فوتبال

 

این که امیر قلعه نوعی‌با‌مس‌به توافق‌نرسید ،می‌تواند اتفاق‌خوبی‌باشد؛ به چند دلیل .

    اول این که فوتبال‌کرمان از‌رفتن ‌به‌سمت فرسایش‌آبی‌و قرمز نجات یافت. چند‌سال‌قبل‌وقتی این دو تیم به کرمان می‌آمدند ،تیم شهرداری غریب می‌شدو بازیکنانش‌در‌حسرت‌یک‌سوت‌بلبلی‌محلی‌می‌ماندند. وقتی قلعه‌نوعی‌با آن‌چهار‌تا‌چمدان خوشرنگ‌به‌کرمان آمد از این می ترسیدم که ورزشگاه تازه تاسیس شهرمان‌دوشقه شود و مس‌غریب شود.

    دوم این که دو سه تا از نشریات ورزشی‌سراسری از پول‌های‌خزانه‌مس‌نوشته‌بودند و این که‌نیک‌نفس هر وقت‌خواست می‌تواند‌مشتی از آن طلاهای‌ناب‌ضراب‌خانه‌مس‌را‌به‌سمتی پاش کند .با این اتفاق‌مشخص‌شد که‌این‌حسرت‌خوردن برای بودجه‌ی‌نداشته، دق‌مرگی کلمات در حضور اوهام است.

  سوم این که من ترکیب قلعه‌نوعی و نیک‌نفس‌را نتوانستم‌تشخیص‌‌دهم ،هرچند دو طرف از دوستان‌قدیم‌هم‌از کار‌در‌آمده باشند.بیشتر از این هم چیزی نمی‌نویسم!

    چهارم ، اگر‌لیدرهای‌باغیرت– که مس‌را نه‌به‌خاطر کرمان‌عزیز ‌می‌خواهند – برای کلاه امیر‌خان،سر برهنه‌کرده بودند، همچنان‌عور می‌مانند تا در این سوز اخر آذر ماه  ،همچنان بلرزند .

    و آخر این که زخم فوتبال این کشور از چرک‌وعفن‌هم گذشته است .اگر دیگران از پهلوی‌این انبانِ تولید‌ِپول به قرار مرسوم وقانون مالوف روزی می خورند ،این‌جا همان‌پول‌را لجن‌مال می‌کنیم،به کثافت می‌کشیم، برایش‌تن به‌خفت می دهیم و ....

کی این‌آتشفشان منبسط استفراغ کند و همه را به کثافت بکشد ،شاید دور نیست!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:22  توسط سعید کوشش  | 

زرشک پلو با پلاک قرمز

پریروز بعد از دو سه‌سال‌،دوستی را دیدم که مدتی‌از کرمان کوچیده بود. به احوالپرسی ‌ایستاده بودیم.اما از شما چه پنهان‌پلاک قرمز دوتا پژوی خوشرنگ نمی‌گذاشت‌حواسم به این‌دیدار‌آشنا باشد. بعد از دقایقی به این دو ،سه‌ای‌!هم اضافه‌شدو آقایی که از وجناتشان می‌شد‌حدس زد که راننده نیستند ،پیاده شدندو خرامان‌خرامان به‌سمتی رفتند. خلاصه دقایقی که انجا ایستاده بودم حواسم بازیگوشانه پی‌رنگ‌پلاک‌ها‌ی ماشین‌های‌آن‌حوالی‌لابه‌لای ماشین‌ها دویدو‌دویدتا وقت خداحافظی رسید.

از آن دوست‌تازه‌یاب خداحافظی‌کردم وقراری‌برای دیداری دیگرباره گذاشتیم،جایی آرام تر .

حالا شاید بپرسید که محل ایستای‌ما کجا‌بوده که حضرات این‌گونه‌جولان می‌دادند.

          ا‌گر سری‌به‌حوالی بلوار‌جمهوری ،آن جایی که بلوار‌حمزه آن را قطع می‌کند- یا از آن منشعب می‌شود - بزنید یحتمل‌دیدنی‌هایی‌هم از این‌گونه‌خواهید‌دیدکه آقایانی‌سوار بر ماشین‌هایی با پلاک قرمز به‌آن‌حوالی‌می‌آیندو می‌ایستندو به‌یکی‌از چند‌رستوران‌آن‌حوالی می‌روند.

   در آن‌دقایق‌ظهر‌پنجشنبه ۲۲/۹/۸۶ شاهد بودم سه نفر داخل شدندو سه نفر داخل شده و با انبانی از اطعمه واشربه خارج شدند.فکر کردم این تعداد برای دقایقی که به ۱۰ هم نرسید، اندککی زیاد بنماید. حالااگر کسی‌می‌خواهد پی‌جو شود ،این گوی و آن هم میدان
  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:53  توسط سعید کوشش  | 

                                                         

خرگوش‌های ترکه‌ای

امروز رفتیم سری‌به‌کتابخانه‌مرکزی‌کرمان زدیم.ساختمان‌آن‌یک بنای‌قدیمی‌بسیار شکیل و زیباست. وارد‌که می‌شوی ،تواتر آن همه سقف‌گنبدی آرام‌ات می‌کند ،اسیرت می‌کند ؛شاعرت می‌کند .

     چند ماه است که کتابخانه به خاطر تعمیر‌ات‌اساسی بسته شده. امروز اما کار بازسازی آن به جایی رسیده که می شود گفت کاری‌اتفاق‌افتاده است . اما نکته این جاست ،با این‌که این‌بنای‌عزیز را‌سازمان محترم‌میراث‌تولیت می‌کند ،اما دریغ از یک قدم رنجه‌ی‌چند‌دقیقه‌ای . آقایی‌که‌آنجا‌ سرپرست‌کارگران‌بود ،گفت طی این چند ماه  احدی از مسولان ،کارشناسان ،معماران‌،کارمندان ؛ خدماتی‌ها و حتا آبدارچی آن سازمان نیامده است بگوید شما چه کار می‌کنید؟                                                                                                                                         

        این‌مرمت‌و بازسازی ‌را هم ارشاد و امور کتابخانه‌های کرمان انجام می‌دهندو البته شنیدم که اگر کمک مالی استاندارنبود ،بودجه لاغر ارشاد را چه کسی رخصت می‌داد تادست به این معرکه گیری بزند.با این‌تفاسیر‌نباید از‌توجه مسولان‌استان‌های‌اصفهان‌و‌یزد به‌میراث‌نیاکانشان؛ چماقی،چوبی،میله‌ای ،ترکه‌ای ،خط کشی،دستی،پنجه ای ،هشداری،ساخت و بر سر روی خواب‌های‌ناز خرگوش‌های‌مسولان‌بی‌توجه‌خودمان‌فرود آورد؟                                                                          

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:21  توسط سعید کوشش  | 

گرگ در لوله‌های آّب

 

     دیروز آب بخشی از شهرک الغدیر کرمان12 ساعت قطع بود. شکستن یک لوله باعث این ماجرا شد و آب قطع شد و ملت زنگ زدند به اتفاقات آب و آنها  هم نیرو فرستادندو ماشین آمد و ابزار نبود و ابزار رسید و خاک برداری شدو ...خلاصه یک دفعه نیروهای بزرگوار جمع کردند و رفتند .

- مرد حسابی کجا داری میری؟

این را یکی پرسید و مخاطبش گفت:شیفتمون تموم شده ؟

- یعنی چی ؟ ما چه کار کنیم بی آبی ؟

- شیفت بعد می یان ادامه می دن.

و تاشیفت بعد بیاید و خودشان را آماده کنند وابزارشان را گرم کنندو میزان خسات و میزان پیشرفت کار را بررسی کنند و بسم الله بگویند و دست همت از آستین رغبت بیرون بیاورند و مایع حیات در لوله‌ها را به جریان اندازند ؛ شب  به نیمه رسیده بود .

     این وسط مجسم کنید .... خودتان که این بلا سرتان آمده است ، همان مکافات را در نظر بگیرید ،به تناسب زمان ،در مضرب مناسب این ماجرا ضرب فرمایید! اصلا هم به ضرب زمین در ضربان دل ماه، کاری نداشته باشید،این حرف دوره اش گذشته.

   حالا نه فکر کنید که مثلا این کارگرهای اتفاقات آب – بعضی هایشان – وسط کار شیفتشان تمام شود ،ول می کنند میروند،خیر .من هم ذره‌ای برای شما مایه نمی‌گذارم.شما هم حاضر نیستی به خاطر من به دامنت گردی نشیند.او هم و ما هم و آنها هم به هکذا .نتیجه‌اش هم این می‌شود که شده .

  فردا اگر کار همین کارگر آب به بیمارستان بیفتد ،از بی‌مسولیتی کارکنان انجا شکایت می‌کند ،کارش به من ارتباط داشته باشد ، ازنیم ساعت قبل از ساعت اداری از ترس این که نکند کارش دقیقه‌ای بعد از ساعت موظفی‌ام را بگیرد ، به فردا حواله‌اش می‌کنم ، به شما و.....

می‌بینید! این تسلسل است .دور تسلسل ،که دارد به حضیضمان می‌کشد . آن وقت ما چه کارمی‌کنیم؟ غر می‌زنیم. شکایت‌می‌کنیم .گله می‌کنیم و البته به بچه‌هایمان هم یاد می‌دهیم که " گرگ باش بچه "

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:36  توسط سعید کوشش  | 

فرهاد، شیرین ما نشد

  فرهاد کاظمی هم رفت. فرهاد کاظمی بالاخره رفت. فرهاد کاظمی استعفا داد.هیات مدیره باشگاه مس با استعفای فرهاد کاظمی موافقت کرد.فرهاد کاظمی اخراج شد. فرهاد کاظمی رفت.

     اگر به اصل‌خبر اهمیت ندهیم، هر کدام از این گزاره‌ها می‌تواند تیتر خبری باشد که بر پیشانی نشریه‌ای درج شود .اصل ماجرا اما جای دیگری است.

هنوز این حرف سر‌مربی سابق مس را دارم در ذهنم مزمزه می‌کنم .این که چطور ممکن است چند تا لیدرمافنگی به حیثیت فوتبال یک استان گند بزنند و کسی حرفی نزند، جای تعجب است.

    البته با حمید نیک نفس _که یکی از نشریات کشوری به طعنه او را شاعر پیشه خطاب کرده ، لابد به خاطر این که تن به چرک این فوتبال نمی دهد-  صحبت می‌کردم او هم از لیدرها دل پری داشت، آیا واقعا این گونه است .

چه کسی باید عرضه به خرج می‌داد و جلوی اینها را می‌گرفت تا در نیمه راه لیگ فانوس به دستمان ندهند. و آیا مشکل مس تنها لیدرهای بی مرامش بودند؟

باید برای نیم فصل، روزنامه‌های محلی همت کنند. مس اگر به لیگ یک سقوط کند ،برای کرمان و جوانانش یک فاجعه است. این را باور کنید.

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:50  توسط سعید کوشش  | 

جوراب ِ نا خودآگاه

از دو جفت جوراب شروع شد. آنها را که بیرون انداختم فکر کردم ،چرا این همه کاغذ را دور و بر خودم جمع کرده‌ام،کاغذ‌هایی که هر بار خواسته‌ام آنها را دور بریزم ،دلیلی مانع شده. بعد نوبت کتابها بود.از خودم پرسیدم ،آخرین بار که فلان کتاب را خواندم کی بوده ؟ بعد دیدم که نگهبان کتاب بودن ،لطفی ندارد.چندین و چند جلد کتاب را به کسانی که فکر می‌کردم آنها را می‌خواهند و می‌خوانند هدیه دادم.

          بعد تلفن همراهم را  هرس کردم .دهها شماره تلفن را ذخیره کرده بودم. باز از خودم پرسیدم  وقتی سه، چهار یا شش ماه به شماره تلفنی زنگ نزدم ،چه دلیلی برای داشتن آن دارم .آنها را هم پاک کردم ، در  انباری خانه هم مدتها دهها وسیله ریزو درشت را در خود داشت بدون این که ما‌هها از آنها سراغی گرفته شود ،جوانکی که داد می زد :آ هن کهنه،خوشحال شد که آن همه آهن غراضه و وسایل ماشین و صندوق وبشکه را مفت و مجانی بار وانتش کردو رفت. خلاصه این که چرخیدم و چرخیدم و  خودم را از دنبالک‌ها آزاد کردم .حس خوبی است وقتی خودت را سبک ببینی .

         اما امروز که این پست را می‌نوشتم به این فکر کردم که از شر فکرهای سیاه چه قدر خلاص شده ام. آیا خلاص شده ام؟ بدبختی این‌جاست نمی‌توانی پستوی ذهنت را به راحتی پاک کردن یک شماره از تلفن‌همراهت‌پاک کنی.به قول یونگ این‌افکار را می‌شود به گوشه تاریک ذهن_ناخود آگاه _بفرستی ،اما این حاشیه نشین‌ها با تو هستند ،از تو هستند ،با تو می مانند و این، بدی ما‌جراست .

اگر پندار نیک را فراموش کنی ،لحظه‌ای اندیشیدن به پلیدی ،خطی بر شیشه روحت می‌شود که می ماند .

       اگر به پلید های تلنبار گوشه ذهنمان – حتی آنها که اندیشه‌ای بوده گذرا و فراموش شده – فکر کنیم و سری بهشان بزنیم آن وقت از این همه استرس و ترس و اضطراب و قرص و ... تعجب نمی کنیم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:23  توسط سعید کوشش  | 

به بهانه هفته پژوهش

دیشب پیرمردی را دیدم

 

     دیشب پیر مردی را دیدم. خمیده، مچاله شده ، تکیده ،دستهایش خشک شده و به داخل قوس برداشته بودند .قدرت تکلم را از دست داده بود . نمی‌توانست روی پاهایش راه برود، خون ریزی معده داشت ،البته جواب آزمایش هپاتیتش هم همین چند روز پیش مثبت شده بود.

   دلیل این همه تلخی و تعب ،افسردگی بوده .این پیر مرد در جوانی ، افسردگی شدید داشته . انواع داروهاراهم‌برایش‌تجویزکرده بودند.همان‌سالها،دوستی ازکشورفخیمه کاناداقرصی برایش‌می‌آورد ،ارمغان سفر ،تا افسردگی را آبی باشد.مرد این قرص‌ها را می‌خورد، افسردگی‌اش افول می‎کند ،اندکی. اما احساس ناخوشی می‌کند .

     بعد از مدتی به اطرافیانش می‌گوید ،از روزی قرص‌های سوغاتی را خورده  حال خوبی ندارد ،اما مگر می‌شود سوغات فرنگ بد باشد.مرد اما بعد مدتی از خوردن قرص‌های ضد افسردگی‌ساخت کانادا خوداری می کند .مدتی نمی گذرد که اندک اندک حالش دگرگون می شود .هر روز به دردسری تازه گرفتار می شود .هر لحظه دردی به دردهایش اضافه می شود تادیشب که من در سن 50 سالگی دیدمش بعد ازگذراندن‌دو دهه‌ی پررنج به حال و روزی افتاده بود که ذکرش رفت.

      البته هپاتیتش وطنی است ! چند ماه قبل خونریزی معده می کند در بیمارستان خون تازه در رگهایش میریزند ،نگو این خون ،خودش دردی دیگر به دردهای این جسم ناتوان اضافه می کند .

 خلاصه کاشف به عمل آمده که قصه‌ی این قرصها چه بوده. قصه‌ای در کارنیست. تنها، دولت فخیمه کانادا و مشخصا محققین و پژوهشگران محترم  این ولایت در بخش پزشکی و دارویی  دلشان خواسته‌این قرص‌ها را پس از آزمایش بر روی جانوران بر روی آدمیزاد هم آزمایش کنند این بوده که آنها را با دست و دلبازی برای کشورهای جهان سوم ارسال فرموده اند.جالب این که توزیع این قرص‌ها‌ی ضد افسردگی در خود کانادا موکداّ ممنوع،اَسته بوده و اَسته هست و اَسته خواهد بود!

بهر حال لزومی هم ندارد آزاد باشد، تاوقتی ما هستیم چرا آنها خودشان را به زحمت و مرارت بیندازند.http://xs.to/xs.php?h=xs123&d=08013&f=aerh.png
  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:1  توسط سعید کوشش  | 

هر دوانه     

    حکایت غریبی است.شده ماجرای هندوانه و دست. بعد از نیمه برافراشته شدن سایت محترم پرشین‌بلاگ اسباب کشی کردیم آمدیم بلاگفای معزز.بعد، آن میزبان قبلی‌هم‌حالش کم کمک خوب شد. این جا بود که دو وبلاگ هم اسم با دوصاحبخانه‌متفاوت داشتم.نشد  که درِ یکی از آنها را ببندم . مدتها گذشت و اتفاقی نیفتاد تا این که خانه‌ی جدید را به "حاشیه " کشاندم و قرار بر آن شد که به جای شعر و داستان ،فقط ! از همه‌ی اتفاقات دور و بر و حواشی مختلف بنویسم ."داستان‌های بی صبح"هم به همان سیاق براند تا  براند .. اینها را نوشتم تا هم فتح بابی باشد و هم تعجب نکنید که ای بابا اشتباه آمدم. خیر !درست آمده اید. به جهت آغاز به کار مجدد هم یک غزل از همشهری خودمان عماد کرمانی می گذارم تا لذت ببرید.

 


 

ساقی ما زد  به یک جام شراب نیم جوش                آتشی در خرمن گندم نمای جو فروش

آن که بر دستش جوانان توبه کردندی ز می              توبه کرد از پارسایی پیش پای می فروش

وآن‌که‌برمسجدنشستی‌دوش‌بردوش‌خطیب              دوش‌می‌دیدم‌که‌می‌بردنش‌از‌مجلس‌به‌دوش

وآن که صورت می تراشید از در و دیوار ما                 عاقبت دیدی که بردش صورتی زیبا ز هوش

زاهدی کز گوش مردم حلقه آوردی برون                   شاهد شیرین دهن را شد غلام حلقه گوش

آتش فکر قبولش بس‌که‌سر‌تا‌پای‌سوخت                   دیگ سودای دماغش ناگهان آمد به جوش

چون فغان او شنیدند از خرابات مغان                       اهل بینش را بر آمد از میان جان خروش

بر دلم‌امروز‌از این‌اندیشه می‌دانی‌چه‌رفت                  آن چه برسرشمع مجلس‌را زآتش‌رفت‌دوش

رنگ وبویی‌گرهوس داری‌زدرویشی عماد                  همچو‌گل‌مشکین‌نفس‌شوهمچو به پشمینه‌پوش

 

نمی‌دانم چرا این شعر را که  می‌خوانم یاد سریال "میوه ممنوعه "می‌افتم. با این توضیح‌که

 می‌شود  این شعر را هر روز خواند و لذت برد.

 

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:56  توسط سعید کوشش  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM