حرف،زندگی،مجال |
ستاد پودر رختشوری غیر مترقبه!
دیشب اخبار سیمای مرکز کرمان بعد ازاعلام خبر وقوع سیل در قلعه گنج از اقدامات ستاد حوادث غیر مترقبه استان گفت و لیستی از کمک هایی که به این منطقه ارسال شده را مجری محترم خواند. تصاویری هم که پخش شد نشان داد با توجه به اعلام قبلی و اطلاع مردم و گستره سیل، اتفاق سختی رخ نداده.تا این جای قصه چیز جالب توجهی نبود .اما پایان لیست اقلام ارسالی عجیب بود.ارسال پودر رختشویی!
پودر رختشویی؟آن هم چند ساعت پس از سیل .حالا این مردم سیل زده با این پودر رختشویی چه باید بکنند؟
سکوتِ دالهای عَزَب
اتفاق،دو کتاب هم زمان به دستم رسید . هر دو ترجمهای از یک کتاب با دو مترجم متمایز. صفحهای از هر دو را خواندم .شگفتتر از آن بود که بی نوشتاری رد شوم.فی الحال چند سطری از آغازین هر دو را بخوانید .این نمونه تنها بخشی از شعبده های ترجمه دو کتاب است چرا که هر چه جلو تر میرویم ترجمه غریبتر میشود .
کتاب 1
«من،اینسسوارس همسایه وفادار و اهل شهرکی نزدیکی شهر سانتیاگوی اکسترامادورای جدید در کشور پادشاهی شیلی هستمکه در سال 1580 خاطراتم را مینویسم.ازتاریخ دقیق تولدخود مطمئن نیستم ،اما به گفته مادرم ،بعد از قحطی و شیوع طاعونی به دنیا آمدم که اسپانیا را نابود کرد و سبب مرگ پادشاه فیلیپ ارموسو شد.فکر میکنم که مرگ پادشاه سبب شیوع طاعون شده باشد،هرچندکه این شایعه برسرزبانها افتاد که وی تخم طاعون را پراکند،چرا که روزها بوی بادام تلخ در همه جا پیچیده بود .اما هرگز نمیتوان به راست ودروغ این حرف اطمینان داشت.ملکه خوانا،هنوز جوان و زیبا ،طی بیش از دو سال پای پیاده همهی گسترهی کاستیا را باتابوت همسرش پشت سر گذاشت و گهگاه برای بوسیدن لبهای او به امید زنده شدن وی،در آن را میگشود . با وجود پمادهای خوشبو کننده،فیلیپ ارموسو بوی تعفن میداد.وقتی من به دنیا آمدم ملکه ،دیوانهای زنجیری بود که در قصر تورسیاس همراه جنازه همسرش در گوشهی انزوا میزیست./ از کتاب اینس روح من /ایزابل آلنده/زهرا رهبانی /ترجمه از متن اسپانیولی /انتشارات نگاه/چاپ اول 1386»
کتاب 2
«من اینس سوارز هستم،شهروندی از شهر باوفای سانتیاگودی نوا اکستریمادورا در قلمرو پادشاهی شیلی،که به سال 1580این مطلب را مینوسم.تاریخ تولدم رانمیدانم اما به گفته مادرم،من بعد از قحطی و طاعون مرگباری به دنیا آمدم که به هنگام مرگ فیلپ زیبا اسپانیا را به ویرانی کشید.مردم وقتی حرکت دسته تشییع کنندگان را نظاره میکردند که بوی تلخ بادام از آنها به هوا برمیخاست،به این نتیجه رسیدند که مرگ پادشاه مسبب بروز طاعون بوده.اما من با آنها هم عقیده نیستم،دراین باره نمیشود اطمینان داشت.ملکه خوانا که هنوز جوان وزیبابود،دو روز تمام در حالی که تابوت همسرش را از این طرف کشور به آن طرف میبرد طول کاستیل را طی کرد و دراین مدت ،گاه و بیگاه تابوت را باز میکردو به این امید که شوهرش دوباره زنده شود بوسهای بر او میزد.به رغم ضمادهای مومیایی کننده،جسد فیلیپ زیبا فاسد شد و بوی تعفن گرفت.زمانی که من به دنیا آمدم،ملکه نگون بخت که حالا دیگر کاملا عقلش را از دست داده بود ،خودش را به همراه جنازه همسرش در قصری که تور دسیلاس واقع بود ،محبوس ومنزوی کرده بود./کتاب اینس در جان من / ایزابل آلنده/ محمد علی مهمان نوازان/انتشارات مرواریدچاپ اول /1386»
به تو دلشادم من
گاهی دلتنگ میشوم. دلتنگ یاد عزیزِ پدرم. یادش به خیر باد. این شعر را سبب اوست.
پرنده بود
که بر دیوار کاهگلی ِ خانه
نوشتم
باران
خشتی از آن دیوار
بر آرامگاه پدرم نشست
پدرم پرنده بود
خُمخانهیفارس درشبجادو!
دو شبپیش برققسمتیاز شهرقطع شد .از قضا خانهیما همدر این "قسمتی"بود. تاریکی،سه ساعتیطول کشید.در این سهساعتاتفاقاتخوبیافتاد. 180 دقیقه دورهمنشینی داشتیم با میهمانانمان. حرف زدیم.خاطره وقصهگفتیم،حافظ خواندیم و عاقبتهرکدام بهنوبت از دیوانکبیر ِحضرت مولانا شعریخواندیم. راستش دست آخرهم کهبرق آمد، چندان خوشحالنشدم.لذت این میهمانی را مدیون شرکت برق هستیم! امادو نکته :
1- دقتکردهایدکه تلویزیونرا چهقدر درزندگیمان دخالت دادهایم؟بیشازخانوادهوتفریحوتاتروکتاب وآرامش.
2- انسانموجودعجیبیاست.خیلیعجیب.گاهچنانصولتیدارد که عالمدرمقابلش سرخم میکند و گاه چنانسخیف که ازخود هم عاجز میشودو درمانده .مثلا همینهجوم چند کشور به دزدیدن مولانایبزرگما را ببینید..چه کارها که نکردند.عاقبت چه.نمیدانم آن همزمین ترکیهای که اشعار مولانا را میخواند میتواند لذت و وجدی را که یک فارسی زباناز خواندناشعار مولوی میبرد ،حس کند . مثلا وقتی ابیات زیر را می خواند- یک روس،یک ایتالیایی،یک انگلیسی – چگونه حسی دارد ؟
فارغ از کار جهانم تنناهایاهو ایمن از دور زمانم تنناهایاهو
سودمنجملهزیانگشتوزیانم همهسو حاصل و سود وزیانم تنناهایاهو
یا این بیت که :
چو مردان صف شکستم من به طفلی باز رَستم من که این لالای لولو را نمیدانم نمیدانم
قدرترا حسمیکنید؟قلبتانمیلرزد.چیزیدرونتانرا بهتلاطممیکشاند.چگونهمیشودازاینشعر ترجمهاینوشت ؟ اشعار مولوی یک سر این گونهاست.
هرکه ازهرجایعالم وقتیبخواهددیوانگینابمولویرا جامیکندوبنوشد،ناچار استکه خودش را به خمخانه فارس بکشاند،غیر اینچارهایندارند .هیچ راهی نیست.
دو فنجان کتاب داغ
مدتهاست که این سوال دوست عزیزم مرتضادلاوریپاریزی از وبلاگ محترم کتیبه با من است. (درستتر میبود مینوشتم ؛این سوالِ وبلاگکتیبه از دوست عزیز و محترمم ،مرتضا دلاوری پاریزی ) . باری !مدتها پیش نوشته بود که عاقبت اینترنت چه میشود. و هر ازگاهیاین چهمیشود؛ میآمد و با ذهنم بازی میکرد و میرفت و هر بار نوشتن در این باره را موکول میکردم.
این بار اما ،بهانهای قشنگ ،و تاب خوردن 120 دقیقهای در کوچهای از یکمحله از یک شهرک از یک شهر از یک دنیایبزرگ فرصت نوشتن را برایم گذاشت.
براستیعاقبت اینترنت و وبلاگ و سایت چه میشود. افزایش لحظهای آمار وبلاگها و سایتها آیا دنیای ما را در واقعیت مجازی گسترش میدهد . جواب من در این مورد منفی است.کاری به دنیای اینترنت به عنوان حضوری منفک با تشخصی مجزا ندارم .اینترنترا به شکلی همگن با یک اجتماع در نظر بگیرید.ماشینهای اسباببازی را یادتان هست.ماشین کوکیها . با کوکِ ما چرخ میخوررندو جلو میروند.هر وقت کوکینباشد ،حرکتی هم نیست.اینجا هم همین گونه است . منتها به جای فنر کوک ،فنر کلمات است که قدرت حرکت میآفرینند. اما قبل از آن باید حرفی ،دغدغهای ،خطی ،گفتهای و نگاهی باشد .جستجویی باشد و از آن مهمتر تفکری باشد تا واژه خودش را پیشکشت کند.
جز اینگونه، تکرارمیشود ،میشویم، میشود. این "می "،ملال میآفریند. و ملال کسالت و فراموشی.و گاهی درصبحی یا شبی از خودت میپرسی اصلاچرا بنویسم.چطور شد وب نویس شدم.
وب گردی هم احوالاتش این گونه است کم و بیش.تاب میخوری .دانلود می کنی.عکس می بینی و...بعد یک روز خستگی عارضت می شود . از ین همهوب و سایت سرگیجه می گیری . در جاییقرارمیگیری که کلافگیآوارت میشود.حجم عظیمی از صفحات وب و دریای از اطلاعات و خبر وغیرهای بیشمار پیش روست. و کلیدی ؛آنها را به پیشگاهت میآورد. میمانی و اندککی سکوت . و فاصله آغاز میشود.
روزهای اول، وبنویسان با چه شوقی مینوشتند،دیگران هر روز سری و سَرکیو پیامی .حالا دامنه دیدارها محدودتر شده به چندکوچه آشنا. به دوستانی که شایدهفتهیا ماهی یک بار ببینیدشان. حالا همه مینویسندو خسته میشوندو میروند.
اما این غول آمده بود تا دستت را بگیرد و بر شانهاش بنشاندو تابت دهد دور زمین تا چرخ بخوری و ببینی و بشنوی . حالا چی ...شاید وقتی دیگر .
اینروزها باز هم رویحرفم پا فشاریمیکنم . اینترنت که همگانیشد از مرگ کتاب گفتند .اما میگویم که کتابهمزاد آدم است نه قدرت جعبهجادو و نه غول چراغ سهلالوصولی به اسم اینترنت ،حلاوتکتاب را زمهریر نمیکند. حتا اگر روزها و سالها در این دنیای مجاز بگردی در آخر دلت هوس دو فنجان کتاب داغ می کند .کتاب داغ.
روحتکانی کبکانه!
آدمهایمذبذبحالترا خرابمیکنند .از آن بدتر کبکانه بودنشان است.نمیگذارند آرامشداشتهباشی.نه این که خودشان پراز تلواسه و اضطرابند ،هول وولای روحشان را میخواهند رویتو بتکانند.این روزها البته این روح تکانی شکل مضحکتری پیدا کردهاست.
ماجرا از انتخابات ریاستجمهوری دوره قبل آغاز شد ، بودند کسانیکه یکشبه اصولگرا شدندو از همان روز،آفتاب ،صورتشان را ندید به واسطه محاسنی که گذاشته بودندو تسبیح خوشرنگ دانهدرشتی هم بهدست گرفتند،تکمله خلوصشان.
اینبودتایکیدو ماهپیش کهبویانتخاباتمجلس بهمشام رسید. حالا این روزها یادی از دوستان دومخردادی میکنند ، برایشان پیامک میفرستند و احوالپرس وجو میکنند.تا دیروز میگفتند- سلامعلیکم حاجآقاو..التماسدعابرادر،مویدباشید.امروز میگویند:سلامچطوریبرادر!فردا همبستگی دارد تابه چه کلامیسخنی با تو بگویند .
بخشداری که تاچند ماه قبل خودش را اینوری جا زده بود،دیدم که بایکی ازمعاونان استاندارسابق گرمگرفتهبود،به چه قشنگی.چاکرم،نوکرمی میگفت که نگو.
دوستی دارم رفتارش برایم عزیز است.6سال است که میدانمش .به قالب تعریفرایج،یک اصولگرایکاملاست ،اما دراین مدتندیدم بهخاطر اندککی ؛حرفش را یا دکور صحنهاش را عوض کند،خوشایند کسی. دوستی داریم که سابقهی رفاقتش با این عزیز ،بسی بیشتر از من است،اما همان کبکانه را برایم بازی میکند.تا دیروز از دوستاناصولگرایشتمجیدمیکرد،حالا مدتیاستآرامترشد و به عزلتی پناهگرفته وکم حرف شدهو البته صحنهاشراهم بهشکلیدیپلماتیک متغیرکردهاستو منتظر، تا ماههایآینده که قیافه را و رفتار راو گفتار رابهکدام سو تاب دهد.
زدوستان دورنگم همیشهدلتنگاست فدایهمت آن دشمنی که یک رنگ است
بهنظرمراست وچپ بودن و داشتن افکارسیاسی امکان یاحقی است که میتوانی از آن استفاده کنی ،اما اگر آن را قلاب کردی و فصل گلآلودیآب، ماهیخودت را گرفتی این دیگر ناجوانمردیاست .
دستی براَبرها بکش
آسمان کویر، همیشهاینگونه است .فصل بارشکه میشود ،میشود زائویی که نمیتواند حملش را زمینبگذارد،آنوقتدردشرا ما میکشیمو ماتمشرا دهقانکویر . بچهاش هم که به دنیا میآید، کالاست ونارس و هنوز چشم این طفل به گلروی آفتاب اردیبهشت باز نشده، از کوه ودشت به شیطنتو بازیگوشی بهآسمان میپرد ومیرود تاسال آینده که باز ابرها بیایندو دلبری کنندو باز این زائو برقصد و دردش را ما .......
این روزها اینگونهرا دوباره تجربه میکنیم.حرفی شاید واگویه نشود، اما انتظارش هست و هربار که باد میآید، صدای چکچک باران را می شنویم و ابر که میآید دوباره تکرار میشود که:نه!این دفه اَبرش اَبره ، اگه بارون بزنه تا صُب میباره!
خستهشدم بسکه صدای هرولهیخورشید شنیدم.دلم باران میخواهد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|