تبليغاتX
حاشیه
 
حرف،زندگی،مجال
 

  قیچی‌های ناچار

    حقیقتش وقتی زیر نویس و تیزر پخش فیلم " روزی روزگاری در امریکا" ساخته سرجیو لئونه را از سیما دیدم،متحیر شدم.چند بار در ذهنم مرور کردم که کدام بخش از این فیلم را می‌شود از سیمایِ ما پخش کرد .فیلم اصلی حدودا 3:30 تا 4 ساعت است وماجرای چند تا نوجوان تا بزرگ سالی و پیری و مرگ  روایت می‌کند. امکان ندارد با دیدن آن چه از سیما در برنامه صدفیلم از شبکه سوم پخش شد ،کسی حتا  10 درصد فیلم‌را هم متوجه شده باشد.......

   

   


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط سعید کوشش  | 

روزی روزگاری مولانا

 

می‌شود اول هفته را با شعر و کار و باران شروع کرد.می‌شود، شنبه‌با کنایه و قهر آغاز شود و می‌شود دو خط شعر از حضرت مولانا مطلع هفته‌ی قشنگمان باشد.

 

یار آمده‌  یار آمده ره بگشائیم                 جویان دل است دل بدو بنمائیم

ما نعره‌زنان‌که‌آن شکارت مائیم               او خنده‌کنان که ما تو را می‌پائیم

بله البته نرخ تورم و نقدینگی هم دستم است .اما آن شش روز دیگر را بگذارید ،زهرمان شود .این اول هفته را برای خودمان نگه داریم به دل و دلدار و شعر .

 

 اگر دیشب فیلم روزی روزگاری‌در آمریکا راکه از شبکه‌محترم سوم‌سیما‌پخش‌شد ،ندیدید که هیچ ؛ولی اگر دیدید ،دو خط مینویسم در مورد پخش مصیبت این فیلم .ولی نه امروز .بگذارید سرخوشانه خوش باشیم.این دقایق را .

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:4  توسط سعید کوشش  | 

   رایانه‌ها را به پستوها بسپارید، سبدها را عشق است

 

   مدتی قبل سروکارم به یکی از شعب بانک ملی افتاد.نمی‌دانم چرا هر وقت به یکی از این شعب می‌روم، یاد داستان‌‌ِ محاکمه‌ی کافکا می‌افتم. کندی ،سنگینی ، رخوت و حجم بیش از حد بزرگ شده‌ی این دستگاه ِ پولی ، عجیب است.

  بدون استثنا هر وقت که رفتم در هر شعبه‌ای که بوده یکی دو نفر مشغول مهر زدن یک دسته برگه هستند .لابد شما هم صدای تق و تق این مُهر کوبیدن ها را بارها و بارها شنیده‌اید.  جماعتی از کارمندان در تردد ،عده‌ای مشغول گپ و گفت با مشتریانی با حسابی چاق تر از حساب من و شما و جلوی باجه‌ای دهها نفر کلافه و خسته منتظر که صف حرکتی به جلو کند ،حجم قطور کاغذها و پوشه‌ها و پرونده‌ها، روند قدیمی اجرای کارها و دهها مورد این چنین از این بانک سیستمی کندو کسل ساخته که هر وقت آنجا بوده‌ام احساس خفگی کرده‌ام.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:34  توسط سعید کوشش  | 

 

 خواب سیال ذهن از روایت خرگوش‌هایی که       

تبلیغ شهرداری همدان را که مدتی است مکرر از سیما پخش می‌شود ،دیده‌اید؟ جلسه ستاد نوروزی در چند استان از دو سه ماه قبل‌ در حال برگزاری است و دستگاههای عضو،هر کدام به فراخور، دنبال کار هستند.دیروز هم پیامکی برایم رسید که مقدم ما را به چهار محال و بختیاری و جشنواره شهر برفی این ولایت  گرامی داشته بودند.

حالا ما؟

    دوسال پیش بود که جلسه ستاد نوروزی در شهرداری منطقه چهار برگزار شد- اگر اشتباه نکنم هفتم یا هشتم اسفند بود - خیلی جلوی خودم را گرفتم که چیزی نگویم  و تقدیر کنم و تشکر .اما ........


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:16  توسط سعید کوشش  | 

باد به نخل‌ها می‌وزد

هفته پیش رفته بودم بم. چرخی در شهر و مزار مرحوم بسطامی و دیدن دوباره ویرانه‌های ارگ .حین گذار سعی کردم مطالبی که این اواخر درباره بم خوانده بودم به خاطر بیاورم.از یک سو انتقاداتی در باره کندی روند ساخت و ساز و از سویی دیگر آمار بالای پیشرفت امور عمرانی .به واقع هر دو مطلب درست است‌.کارهای بسیاری‌در این شهر شده، اما به دلیل گستردگی‌شهر و حجم بالای تخریب هنوز‌، وقتی در شهر می‌چرخی ،نمایی از یک شهر شاداب نمی‌بینی .

    

بهر حال آن چه باعث تاسفم شد؛ جلوه روح جو زدگی ما ایرانی ها در این شهر چند ده هزار نفری است.تا آن جایی که اطلاع دارم، حالا و همین امروز زیر بنای امکانات فرهنگی ساخته شده برای این شهرستان‌بسیار بیشتر از نیاز مردم‌بم است.مثلا به غیر از چندین کتابخانه بزرگ و کوچک در بم ،کتابخانه مزکزی بم غولی است که به این زودی‌ها از بلعیدن کتاب سیر نخواهد شد.

                برای تامین نیروی کار متخصص آن هم دچار مشکل شده‌اند .حتی اگر هیچ کتابخانه دیگری در بم نبود، این سازه با این کا‌ربری ،جوابگوی نیاز امروز تا 15-10 سال آینده این شهر بود.به این‌ها مضاف کنید چند مجتمع بزرگ فرهنگی را و تازه هنوز باغ هنر استاد شجریان تکمیل نشده که بنای آن هم می‌تواند فضای گسترده دیگری برای بم باشد.راستش تا قبل از پیش آمد حادثه‌ای این قدر خودمان را به کوچه علی چپ می زنیم که موقع پیشامد ناگوار، منگ می‌مانیم، بعد ناگهان و به عادات مالوف جو می‌گیردمان و بعد یادمان میرود که عقل هم چیز خوبی‌است ...   

      حالااین شهر مانده و کلی فضای فرهنگی و کتابخانه و مجتمع و تالار و ...  آیا به واقع از این فضاها استفاده مناسبی خواهد شد.

این همه تنها در حوزه فرهنگی و هنری است که بخشهای دیگر هم وضعی معقول‌تر ندارند. از این سفر یک روزه بیشتر خواهم نوشت

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط سعید کوشش  | 

زنگ آن خانه را بزن

 

دیشب نقل جالبی شنیدم از لجاجت، بدین گونه.

      دختر و پسری با هم ازدواج می‌کنند؛حدود 10 سال قبل . فی‌الحال‌ دو بچه دارند . اولی دختری ده ساله.دختر که به دنیا آمد، زن گفت اسم دخترکش را خود انتخاب می‌کند.مرد قبول کرد.زن اسم دخترش را به سلیقه خود نامی نهاد.چهار سال بعد زن پسری به دنیا می‌آورد.موقع اسم گذاری باز حکایت قبل تکرار می‌شود و زن که از اهالی باختران بوده می‌خواهد که نامی کُردی بر طفلکش بگذارد. این بار اما مرد مخالفت می‌کند و نام عرشیا را بر پسرک می‌نهد.شناسنامه طفل را هم می‌گیرد و تمام.

     نکته‌ی جالب ماجرا اما ، این جاست. آن پسر الان سه سال دارد .ولی تا کنون کسی نشنیده که مادر ،کودکش را به اسم صدا بزند. حتما می‌پرسید پسبه چه نام می‌خواندش.این همان  سوالی است که از راوی پرسیدم . جوابم داد :سه سال است که مادر  پسرش را صدا می‌زند :داداشی !

  خیلی دلم می‌خواهد از احوالات آن مرد بدانم. این که وقتی همسرش جلوی دوست و آشنا این گونه ناخن به رویش می‌کشد، چه حس و حالی دارد. و از آن بانو بپرسم از این لجاجت سه ساله چه دیده و وقتی دوست و آشنا،پیدا و پنهان مردش را ریشخند می‌زنند،چقدر احساس شعف می‌کند.

    اگر راه کوتاه بود، سری بهشان می‌زدم .این می‌ماند تا فرصتی پیش آید و به یکی از شهرستان‌های استان بروم. شاید تجربه‌ای شد برای من و شما

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:28  توسط سعید کوشش  | 

...باران۲......

 

لبِ صحرا

 

 به طلب ِ باران

بیرون شدیم

و لب بر لب صحرا  گذاشتیم

شب ریخت

برف شد

و سرما  آن چه ازچنگ هفت گاو لاغر به در برده بودیم ،زد و برد

  نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:41  توسط سعید کوشش  | 

 

...باران۱......

 

لبِ نی

سه روز

 لب بر لب باران گذاشتم

در نوازش ِ نی چوپان

ده   ِ  لمیده در مه ، شاهدمان

دیگر روز  نعره‌ای آمد که

سیل .

حالا

 نه چوپان

 نه ده

نه گوسفند

تنها

 نی است

که می‌وزد

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:21  توسط سعید کوشش  | 

شهر شیرین ؛ نقش تلخ

 

پی‌گیر کاری،سرو کارم به دادگستری افتاد.پیش از این هرازگاهی سرکی به این محل عجیب می‌زدم که مدتی این مثنوی تاخیر داشت.چرخی زدم.به آدم‌ها و رفتارشان نگاه کردم،به حرفهایشان. نکات جالب  و تاثر انگیز ؛همیشه در این ساختمان لبریز است.

  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:50  توسط سعید کوشش  | 

دندمان

 

حالی نیست

جز

ملالِ چشم‌های ترکمنی‌ات

اگر از ما خواسته باشی

چنانیم که دیگر با " تور " به  " عشق آباد  "  می‌بَرندندِمان

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 13:50  توسط سعید کوشش  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM