حرف،زندگی،مجال |
من از سحر سحر پیکان راهم
جرس جنبان هاروتان شاهم
نخستین مرغ بودم من درین باغ
گرم بلبل کنی کنیت وگر زاغ
به عرض بندگی دیر آمدم دیر
وگر دیر آمدم شیر آمدم شیر
رای رایانه ی محترم ،امروز بر این نمط قرا گرفت که اندککی خاطر ما را لت رسانندی. به مکافاتی از سفیدی دیوش بجستمی و شعری از نظامی برتان عرضه کردم ،همی !
یک مشت خنده
پریروز از اخبار ورزشی ساعت 6:45شبکه سوم صحنه جالبی دیدم که حیفم آمد آن را نشر ندهم.
گوینده خبر آمد و گفت که مسابقه دوچرخه سواری فلان در پارک چیتگر تهران برگزار شد.بعد تصویر دوچرخه سواران را نشان دادند که طبق معمول با آن لباسهای رنگارنگ دارند رکاب میزنند.
-:اهه !این چی بود؟
یک سرعت گیر خیلی خوشکل به رنگ زرد وسط راه دوچرخهسوارها سبز شده بود و دلبری میکرد.بیچاره دوچرخه سوارها که با سرعت میآمدندو یک دفعه ...ترق؛ مثل یک دسته گُل از روی این سرعت گیر پرواز میکردند.صحنهی خیلی جالبی بود.
حیفم آمد از برگزار کنندگان این مسابقه به خاطر روحیه طنزشان تشکر نکنم.
بستنی
پنجشنبه رفته بودم یک جایی .جلسه اداری. – البته آن جا اداره نبود،شرکت هم نبود- برای پذیرایی، یک آقایی آمد بشقاب گذاشت و رفت.بعد آبمیوه آورد و کیک.( آبمیوه که نه. از همین ساندیسها؛ همینهایی که مینویسند نکتارمیوه .،همینهایی که روش عکس سیب و موزه گنده است،همینهایی که مجبورند روش بنویسند نوشابه ،ولی باز ما میگوییم آبمیوه ) 5- 4 دقیقه بعد داشتم یخ در بهشت میخوردم! آب میوه، داخل ظرفش یخ زده بود.بی خیال شدم.10 دقیقه بعد فکر کردم لابد یخش آب شده . ولی نشده بود.20 دقیقه بعدش بستنی آوردند. ما همین جور جلسه داشتیم و آب میوه،- منظورم همان نوشابه است- همان جور خودش را برای ما گرفته بود. در پوش آلومینیومی بستنی را باز کردم و قاشق پلاستیکی را برداشتم و از گوشهی بستنی داخل ظرف اندککی برداشتم.چشمتان روز بد نبیند. فکر میکنید چی شد. بستنی مثل آبگوشت رقیق و گرم بود!
مینی مال .....
جلسه بود.آبمیوه آوردند .یخ زده بود .بستنی آوردند،آب شده بود. همکارم گفت : پاشو بریم! بیرون هوا داغ بود.
سوپر مینی مال
آبمیوه آوردند.یخ زده بود .بستنی آب شده بود .بیرون هوا داغ بود.
.......
آبمیوه یخ زده ،بستنی آب،هوا داغ بود.
...
آبمیوه یخ بستنیآّب هوا داغ
شنبه سوری.....
شعری از حضرت مولانا:
بد میکنی و نیک طمع میداری
هم بد باشد سزای بد کرداری
با آن که خداوند کریم است و رحیم
گندم ندهد بار چو جو میکاری
هدایتِ رهگذر
سطرهای پیش آمد از نشریه کتابهفته، شنبه 1تیرماه 1387شماره 136،پیاپی787صفحه 12است که در آن آقای رضا رهگذر ( یادش به خیر ،قصه ظهر جمعه که یادتان هست .بعد از چند ثانیه پخش آهنگ خانمی میگفت ،قصه گو ،رضا رهگذر- البته مدتی است که ایشان از اسم واقعی خودشان ،محمد رضا سرشار استفاده میکنند و در این مصاحبه هم به همین نام از ایشان اسم برده شده است ) در باره کتاب راز شهرت هدایت صحبت میکنند......
شنبه سوری......
هر جا که بگشتستی
این که شنبه سوری این خانه را در یکشنبه برگزارکنیم، هیچ دلیلی ندارد جز اهمال حاشیه.بنابراین دعوتتان میکنم به یک شنبه سوری دیگر با 24ساعت تاخیر.
خواهم بروم زین جا پایم بگرفتستی
دل را بربودستی در دل بنشستستی
مرادی کرمانی
گفتن به روایت سادگی
هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد.
دوره ابتدایی را در همان روستا تمام کرد و دبیرستان را در کرمان گذراند و دورۀ دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران به پایان رساند. همزمان در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز موفق به کسب لیسانس شد. ......
حوای مار
آدمتر از آنم
که با برگی
پوشانده شوم
عریانی بهشت
ارزانی شما
شنبه سوری
باز هم شنبه شد؟چه زود میگذرد.جشن شنبهی حاشیه را با چند بیت از حضرت مولانا طلوع میدهیم.
ای مطربخوش قاقا،تو قیقیومنقوقو
تو دقدق و من حق حق تو هیهی و من هو هو
ای شاخ درخت کُل ،ای ناطق امر قُل
تو کبک صفت بوبو،من فاخته سان کوکو
چون مست شوم جانا در هجر سخن گویم
مَن کانَ وَلو کانَ یا مَن هُوَ الا هو
مائیم ز خود رسته با لطف تو وابسته
هم دست تو در گردن هم مُهر تو در بازو
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|