حرف،زندگی،مجال |
ریچار شیردل در المپیک بادام!
* شنبه آمد و رفت و حاشیه، شنبهسوری نداشت.
* این چند خط ازکتاب "اتوبوس پیر" نوشته ی ریچارد براتیگان است:
44:40 رادقیقا نمیشود گفت که بزرگترین تفنگ پرندهزنی دنیاست.گلوله گنده فس فسوی در میکند ،انگاری که مرد چاقی در اتاقی را باز میکند.ص96
صدای دندانهای مصنوعی اش مثل صدای چند تا جیرجیرک بود که توی فک یک اسکلت ورجه ورجه کنند .ص136
..و در توصیف ماشین آتش نشانی میفرماید:رنگ سرخ ورم کردهاش بوی پیری میدهد و نردبانش؛موهایش دیگر سفید شده و آژیرش آب مروارید آورده .ص174
* راستش من هم مثل شما از تورم غم و دعوت به ماتم غمباد گرفتهام. از نیاز به شادی هم مطلع هستم؛ اما وقتی در پست قبل دو خط بر سبیل مزاح نوشتم از واکنش هایی که دیدم متعجب شدم. واحسرتا!
* از خیلی وقت قبل حس بدی نسبت به المپیکی که دارد در کشور چشم بادامی ها برگزار میشود ،داشتم.با پرََ پَر شدن نوگلای ما در المپیک ،این جوری پیداست که ظاهرا این بار هم؛ برای کسب تجربه به المپیک رفتیم! ( به نظر فعل رفته بودیم به منظورم نزدیک تر است)
نمایشگاهی از آثار هنری هنرمندان شرکت برق کرمان در محل بلوار جمهوری درحال برگزاری است.
وی افزود: این نمایشگاه آثار جمعی از هنرمندان نوگرای این شرکت است که از اواخر سال قبل در معرض دید علاقمندان قرار گرفته است.
همان وی دوباره گفت که به دلیل جنبه های بصری ؛ آثار مذکور در محل رفت و آمد میهمانان و هموطنانمان از سراسر کشور قرار گرفته است.
وی همچنین نسبت به ثبث این آثار در فهرست آثار ملی اظهار امیدواری کرد و گفت که مقدمات اجرایی کاردر حال اجراست. علاقهمندانبه آثار هنریپیشرو همه روز هر وقت دلشان خواست از نمایشگاه فوق واقع در بلوار جمهوری بعد از پل راه آهن دیدن فرمایند. این نمایشگاه تا اصلاع ثانوی برقرار است.




شنبه سوری.......
چنانم بیخود از جام شبانه
که نشناسم زمستی راه خانه
به قلاشی و رندی فاش گشتم
نخواهم جز می و چنگ وچغانه
شنبه همه سبز.این هم شعری از مولانا.
خون بس !
نهم مرداد است – 30 (27) جولای المرجب – و این برای خون دهندههای حرفهای یعنی گردهمایی سالیانه.خیلی از کسانی که به طور مرتب خون میدهند ،دوست دارند یک نوبت از خوندهی خودشان را در این روز انجام دهند.البته نهم مرداد امسال مصادف شده بود با روز مبعث حضرت رسول و عزیزان سازمان انتقال خون کرمان هم به یمن این عید عظما، کرکره را پایین کشیده بودند و رفته بودند اوقات فراغت را با خانواده بگذرانند. (اوه...یادم رفت. تو تقویما جلو نهم مرداد نوشتن :روز اهدای خون )
این توجه به کانون گرم خانواده بسیار خوب است و پسندیده . ولی اگر این بزرگواران مجبور بودند مثل بقیه دنیا خون مورد نیازشان را از مردم بخرند، آن وقت حواسشان جمع کارشان بود و بعد از کلی تبلیغ ؛ به جای تعطیل کردن با گل و شیرینی در این روز مهم از مراجعانشان استقبال میکردند.
مجانی بودن خیلی از چیزها باعث دردسر میشود دیگر.
دیروز 10دقیقه ای که جلوی ساختمان انتقال خون کرمان بودیم کلی آدم آمدند و با تعجب به در بسته نگاه کردندو با ناراحتی رفتند.
مهم نیست .مهم این است که ما باید نوعدوست باشیم.به نیازمندان کمک کنیم.دیروز سازمان انتقال خون تعطیل بود،امروز که باز است.باید مثل دسته گل سرمان را بیندازیم پایین و برویم خون بدهیم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!( دینگ دینگ)


شنبه سوری....
شنبه همه سبز.این هم شعری از مولانای بزرگ
تنها نه همه خنده و سیماش خوش است
خشم و سخط و کینه و صفراش خوش است
سر خواست زمن اگر دهم یا ندهم
سر را چه محل لیک تقاضاش خوش است
قاتل
با عشوه گفت: تو قاتل من هستی.
با خنده گفت :بله!من قاتل تو هستم.
گفتم :چرا به خودت تهمت میزنی .
گفت: چطور؟
گفتم :چرا میگویی قاتلش هستی؟
گفت: خُب هستم دیگر .من قاتلش هستم.
با تعجب گفتم:اصلا میدانی قاتل یعنی چی ؟
گفت :بله که میدانم .یعنی کشته مُرده!
لک لک بر مُنار
مردی در راهی جلوی حاکم شهر را گرفت و گفت به من وجهی کمک کن.حاکم نگاهی به او انداخت و گفت اگر در وصف قد درازت و آن دستار کهنهای که بر سر داری شعری بگویی تو را دیناری دهم. مرد لختی درنگ کرد .بعد حاکم را گفت بخوانم.حاکم گفت بگو.مرد گفت
قد بلند دارم دستار پاره پاره چون آشیان لک لک بر کلهی مناره
بقیهاش را هم که خودتان میدانید.حاکم بخندید و دست عنایت در کیسه کرامت کرد و زری چند بر وی افشاندو کلاغو به خونش نرسید!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|